ایران در من
به كوروش چه خواهيم گفت؟اگر سر برارد ز خاك...
درود پدر درود ای بزرگ مرد دنیا ای کوروش بزرگ. فرزندت با تو سخن می گوید دختری فارس زاده که از عمق آبهای زاینده رود جان گرفته من با تو سخن می گویم اکنون که بغض راه گلویم را بسته و چشمانم اشک را میهمان دارند و قلبم سراسر غم و اندوه است با لبهایی دوخته به هم که نمی توانم فریاد برآورم نمی توانم.پدر می خواهم از ایران سخن بگویم نمی دانی پدر نمی دانیدخترت در جه کابوسی زیست میکند و تا چه اندازه درد دارد و گیسوانش در آغاز جوانی برفهای دماوند شده است.پدر شرمسارم از بیان چنین کلماتی شرمسارم.پدر شرمسارم از اینکه بگویم تمدن و فرهنگی که در بی فرهنگی بنا نهادی اکنون جز خاکستری نیست اما من تمام امیدم را به آن بسته ام که روزی با تمام غرور چون ققنوسی سر از خاکستر براورد و جانی تازه گیرد .پدر اینجا دیگر ار ان متمدن 2500 سال پیش نیست که به تمام انسانها با تمام دینها و عقیده ها احترام گذارده شود دیگر نمی توان فریاد آزادی را از لبها بیرون راند اینجا لبها را می دوزند مبادا آزادی را فریاد برآوری اینجا عقایدت را می سوزانند مبادا مخالف باشی اینجا خفقان موج می زند همه این مهم را فراموش کرده اند که خلیج فارسشان هرگز عرب نبوده و هرگز عرب نخواهد شد آنان یادشان نیست که دریای زیبای کاسپین هرگز خزر نیست .آه پدر آه پدر اشکهایم جاریست تاب و توانی نیست تک تک اشکهایم را به زاینده رود می بخشم به زاینده رودی درود ای پدرم ای کوروش بزرگ ای که آریا زمین و آریایی تا ابد به تو دین دارند ای کوروش دخترت با تو سخن می گوید دختری از که باز هم طعم بی آبی را چشید پدر زاینده رودمان بی آب است . بگذریم پدر کاش مردمم متحد می شدند کاش باز هم دست در دست یکدیگر اتحاد را معنا می دادند پدر باد اشکهایم را حرفهایم را تک تک واژه هایم را می برد دیگر نمی دانم چه بگویم آخر با لبهای بسته ام چه می توانم بگویم آه پدر دیگر چه بگویم تنها چیزی که دلم می خواهد از عمق وجودم فریاد برآورم و به تمام مردمم بگویم تنهای تنها این است : ما هستیم.........ایران هست.......



